کلبه کلنگی

قایقی خواهم ساخت

نه برای دریا

که برای ترس و دلهره های فردا

درد فردا یعنی

عاشقان دل پاک

آنقدر اشک بریزند بر خاک

که از این زاریشان

خاک بی تاب شود...

شاید آن روز جهان یکسره در آب شود

چه جهان خیسی

نم و آب و شبنم

من بیچاره ولی از دریا می ترسم

نکند غرق شود جسم نهیفم در آب

وای از این حال خراب

پشت دریا دیگر

شهر زیبایی نیست

همه دود و درد است

 برگ ها چند صباحیست که آنجا زرد است

سر به زیرند همه

کوچه و شهر پر از نامرد است

منم اینجا تنها

سر به زیر افکندم

و خودم می دانم

که چقدر نامردم

چوب و میخ و چکش

و دلی لرزیده

چه کسی حال مرا

جز خدا فهمیده

قایقی خواهم ساخت

مامنی امن امان

ز هراس فردا

ز هراس توفان

دور خواهم شد از این خاک غریب

در پناه مهتاب

می روم تا که به مقصد برسم

شهر شعر سهراب

...

جاسوییچی 24/4/90

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٧ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط میلاد محمدی نظرات () |

زمین خوردم مرا بردار

مرا دست خودم نسپار

که می ترسم زمین خوردن

شود رسم دلم هر بار

 

ببین پاهای لرزانم

تهی گشته دل و جانم

از این بد تر شوم بی تو

از این بدتر که الانم

...

جاسوییچی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٥ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط میلاد محمدی نظرات () |

دست بر دامان ایزد می شوم

از پل سردرگمی رد می شوم

من دگر آدم نمی خواهم شدن

خوب بودن کهنه شد بد می شوم

دل به دریا می زنم با قایقی

از ریا و رنگ و روی رازقی

میروم تا سهم طوفان ها شوم

تا که در یادم بمیرد عاشقی

مادرم از خاطراتش گفته بود

خاطرات برف و آتش گفته بود

از صفای دوستان مدرسه

از هر آنچه مانده یادش گفته بود

یک زمانی دل به دلها راه داشت

سفره عشق و برکتی همراه داشت

جای کعبه جای مسجد جای مهر

هر که در دل بهر خود الله داشت

یک زمان با نور کم سوی چراغ

قصه ها می شد نوشت پر طمطراق

برف! شبها تا کمر در کوچه بود

پای ما در زیر کرسی داغ داغ

چهر مادر گر چه زار وخسته است

در دلش این خاطرات بنشسته است

بد به حال من که در یادم فقط

اشک و آه و درب های بسته است

...

جاسویییچی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٢ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط میلاد محمدی نظرات () |

گویند روزی یک آقای اتو کشیده ای به یک آقای چروک و اتو نکشیده ای رسید.مرد اتو کشیده، بسار غنی و مرد اتو نکشیده، به شدت بدبخت بود...مرد اتو کشیده ی غنی، یک عینک دودی -ریبون اصل- داشت و مرد اتو نکشیده ی بدبخت ،یک عینک ته استکانی خز! مرد اتو کشیده ی غنی عینک دودی دار ،یک های لوکس خوشگل داشت و مرد اتو نکشیده ی بدبخت عینک ته استکانی دار، یک جفت آدیداس چینی پاره ...خلاصه مرد اتوکشیده ی غنی عینک دودی دار های لوکس سوار، به مرد اتو نکشیده ی بدبخت عینک ته استکانی دار آدیداس چینی به پا، گفت:بیا آرزو هایمان را برای هم بگوییم.آن یکی هم قبول کرد...

این قسمت حالت مشاعره دارد...


غنی: خوشا دریا،خوشا کشتی و پارو

فقیر: خوشا شطرنج و دوز، مار پله و زو !


غنی: خوشا آن محفل بزم شبانه

فقیر: خوشا یک ساعتی خفتن لب جو



غنی: خوشا بخت بلند وجیب پر پول

فقیر: خوشا یک لقمه نان با ماست و گردو



غنی: خوشا یک دختر بور هلندی

فقیر: خوشا اقدس با آن چشمان و ابرو


غنی: خوشا هر شب سونا هر شب جکوزی

فقیر: خوشا رودخونه با صابون و شامپو



غنی: خوشا رفتن سفر تا ماه و مریخ

فقیر: خوشا شابدولعظیم با اسب و یابو



غنی: خوشا یک بنز خوشگل با راننده

فقیر: خوشا وسپای قسطی جای مترو


غنی: خوشا مغزت! که گویا پوک و خالیست!!!

فقیر: برو گمشو پدرسوخته ی پررو!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٤ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط میلاد محمدی نظرات () |

بامداد هر روز، او اینجاست...

در کوچه به آرامی قدم برمی دارد...

شنیدن صدایش...

آنگاه که زیر پنجره ی افکارم می ایستد،خواب را از چشمانم می رباید

و نوید روزی نو را میدهد

گهگاه تاخیرش ، گاهی نیامدنش....

یعنی خواب ماندن ذهن پریشان من...

ای کاش همیشه بیاید

...ای کاش همیشه باشد...

که من به نوای دلنشین صدایش عادت کرده ام...

تنها اوست که بانگ برمی دارد

.

.

.

.

.

.

.

.

.

نمکیه!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٤ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط میلاد محمدی نظرات () |

هراسی نیست

اگر باشی هراسی نیست

برای درد های کهنه ام دیگر حواسی نیست

خیالم خوش

دلم محکم

کنارت تا ابد بی غم

تو تلفیق دعای وان یکاد و شعر و بارانی

تو با اشعار بارانی

دعای خیر می خوانی

چه آوایی!!!

عجب سودای زیبایی

هنوز آن نغمه را از کودکی حفظم

نوای ناب لالایی

نوای ناز و ناب نغمهه هایت را

کدامین آیه ی قرآن

کدامین قصه از انجیل

از تورات

به گرد آسمان و کهکشان و کل سیارات

میان کوچه و برزن

میان مسجد و میقات

درون جمله و شعر و ردیف و مصرع و ابیات

کجا باید تمنا کرد؟

کجا باید مهیا کرد؟

چگونه می توان بی حرف و بی منت ثمینی چون تو پیدا کرد؟

تو ای زرین و سیمینم

تو ای قانون و آیینم

اگر باشی هراسی نیست

به صد اسلام!بی دینم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۳ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط میلاد محمدی نظرات () |

چه دنیایی!

تو هم انگار تنهایی

تو هم لبخند را با غم در آمیزی؟

به رنگ فصل پاییزی؟

بگو ای یار... ای یارم!

چرا انکار؟...چرا ماتم!

تو که دریای چشمانت همی آبی ترین دریاست

از این سرمای دستانت همه حرف دلت پیداست

بگو راز دلت با من...

که تو تنها تری یا من؟

تو هم انگار از این امروز می ترسی

به ساز روزگار هر روز می رقصی

بیا هم بغض دیرینه

بیا بی درد و بی کینه

شبی غمهایمان را بنگریم از چشم آیینه

شبی بی نور و بی فردا

شبی همچون شب یلدا

که فردا شاید از امروز بد تر شد

چه میدانم...

همی بغضت شکست و گونه ات تر شد

بیا ای دل...ای دلدار

چه شد حاصل...از این افکار؟

بیا مهمان قلب شو در این آشفتگی بازار

چه بی صبرم به این دیدار

ندانم خفته ام یا همچنان بیدار

بیا قابل بدان ای یار

مرا مهمان قلبت کن

و غم از شانه ام بردار...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۳ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط میلاد محمدی نظرات () |

او سوارو من پیاده

دست او جام است و باده

دست او در دست یارش

کارو بارش سکه سکه

تکه تکه جمع گردد وانگهی جردن شود منزلگه او

جامه اش خوش رنگ و خوش بو

دست من یک دوغ رامک

نه به سایز خانواده

دوغ کوچک

تکه نانی هم درون بقچه دارم

روغنی از جنس کرچک

کفش پاهایم که چینی

قوت قالب سیب زمینی

سیب زمینی رگ ندارد

باغ ما دار و درختش بیشمار است و ولی یک برگ ندارد

شایدم بوده ولی پاییز آنها را به جای میوه و اقساط سر سبزی

گرفته خورده آبی هم به به رویش

کوفت گردد

همچو سنگی سخت ماند بر گلویش

الغرض!!!

این آسمان

بهر هر انسان

یک ستاره در دلش پنهان نموده

مال او نورانی و رنگش کبوده

مال من خاموش! انگاری از اول هم نبوده

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط میلاد محمدی نظرات () |


Design By : Night Skin